گفتی میمونی و رفتی
سرابی بودی که باور کردم
دستام هنوز بوی تو داره…
مهتاب رو صورتت افتاد
شهر یه لحظه ساکت شد
من به تو عادت کردم…
دلخوشی من همین بود
که اسمت رو صدا کنم
حالا اسمت هم نمیمونه…
نور از لای پرده افتاد
صبح شد و تو نبودی
من به صبح عادت ندارم…