خاطراتت مثل بارون رو تنم میریزه
هر شب از این خونه یه چیزی کم میشه
من موندم و این کوچه…
گفتی میمونی و رفتی
سرابی بودی که باور کردم
دستام هنوز بوی تو داره…
دلخوشی من همین بود
که اسمت رو صدا کنم
حالا اسمت هم نمیمونه…
آتش گرفت و کسی ندید
دود از این خونه بلند شد
همه گفتن هوا ابریه…